
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو داداشی صدا میکرد.
به موهای موّاج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهی به این مساله نمیکرد.
آخر کلاس پیش من اومد و جزوهی جلسهی پیش رو خواست.من جزومو بهش دادم.بهم گفت:ـ متشکرم.ـ و گونهی من رو بوسید.
میخوام بهش بگم٬ میخوام که بدونه٬ من نمیخوام فقط یه داداشی باشم.من عاشقشم.اما...من خیلی خجالتی هستم..علتش رو نمیدونم.
تلفن زنگ زد. خودش بود. گریه میکرد.دوست پسرش قلبش رو شکسته بود.از من خواست که برم پیشش.نمیخواست تنها باشه.من هم اینکار رو کردم.وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم٬ تمام فکرم متوجه اون چشمای معصومش بود.آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ٬ خواست بره که بخوابه؛به من نگاه کرد و گفت:ـ متشکرم.ـ و گونهی من رو بوسید.
میخوام بهش بگم٬ میخوام که بدونه٬ من نمیخوام فقط یه داداشی باشم.من عاشقشم.اما...من خیلی خجالتی هستم..علتش رو نمیدونم.
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد.گفت:ـ قرارم بهم خورده٬ اون نمیخواد با من بیاد.ـ من با کسی قرار نداشتم.ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچ کدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با همدیگه باشیم٬ درست مثل یه *خواهر و برادر*. ما هم با هم به جشن رفتیم.جشن به پایان رسید.من پشت سر اون کنار در خروجی٬ ایستاده بودم.تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمای همچون کریستالش بود.آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه٬ اما اون مثل من فکر نمیکرد و من این رو میدونستم٬ به من گفت: ـ متشکرم٬ شب خیلی خوبی داشتیم. ـ و گونهی من رو بوسید.
میخوام بهش بگم٬ میخوام که بدونه٬ من نمیخوام فقط یه داداشی باشم.من عاشقشم.اما...من خیلی خجالتی هستم..علتش رو نمیدونم.
یک روز گذشت٬ سپس یک هفته٬ یک سال...قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید٬ من به اون نگاه میکردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.میخواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون به من توجهی نمیکرد٬ و من اینو میدونستم٬ قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد٬ با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی٬ با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونهی من گذاشت و آروم گفت: ـ تو بهترین داداشی دنیا هستی٬ متشکرم.ـ و گونهی من رو بوسید.
میخوام بهش بگم٬ میخوام که بدونه٬ من نمیخوام فقط یه داداشی باشم.من عاشقشم.اما...من خیلی خجالتی هستم..علتش رو نمیدونم.
نشستم روی صندلی٬ صندلی ساقدوش٬ توی کلیسا٬ اون دختر حالا داره ازدواج میکنه٬ من دیدم که * بله * رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.با مرد دیگه ای ازدواج کرد.من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون اینطوری فکر نمیکرد و من اینو میدونستم٬ اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت: ـ تو اومدی؟ متشکرم.ـ
میخوام بهش بگم٬ میخوام که بدونه٬ من نمیخوام فقط یه داداشی باشم.من عاشقشم.اما...من خیلی خجالتی هستم..علتش رو نمیدونم.
سالهای خیلی زیادی گذشت.به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده٬ فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند٬ یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه٬ دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزیه که اون نوشته بود:
ـتمام توجهم به اون بود.آرزو میکردم که عشقش برای من باشه.اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم.من میخواستم بهش بگم٬ میخواستم که بدونه که نمیخوام فقط برای من یه داداشی باشه.من عاشقش هستم.اما...من خجالتی ام...نمیدونم...همیشه آرزو داشتم که بهم بگه دوستم داره.ـ
ای کاش این کار رو کرده بودم.......... با خودم فکر میکردم و گریه می کردم
تجربه میگه :
اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 18:17  توسط حمید
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 1:11  توسط حمید
|
آی آدما٬ آی غنچه ها٬ آی کوچه ها٬ تو رو خدا بگین نره
پیاده ها ٬سواره ها ٬مسافرای جاده ها٬ تو رو خدا بگین نره
تو رو خدا بگین نره٬ اگه بره٬ من حرفامو به کی بگم؟
آخه من هم عاشق شدم٬ داره میره ٬من چی بگم؟
آهای شبا ٬ستاره ها٬ ترانه ها٬ اگه بره٬ قشنگی ها رو میبره
آی آدما٬ مسافرا ٬پنجره های کوچه ها٬ تو رو خدا بگین نره
عاشق شدم ٬اون می دونه٬ واسه همین داره میره
اگه بره٬ کی تو شبام٬ شعرام رو از من می گیره؟
نرو ٬بمون٬ اگه کمم ٬عاشق شدم خیلی زیاد
یادش به خیر٬ چه زود گذشت ٬اون اولا یادت میاد؟
مترسکی غریب بودم ٬تنها بودم٬ ساکت و بی صدا بودم
قشنگ بودی٬ بچه بودم٬ از آدما جدا بودم
یه حرفی موند٬ توی دلم ٬بهت بگم ٬از روزی که گفتی میرم
خواستم بگم ٬دوستت دارم ٬دوستت دارم ٬دوستت دارم
نه خنده ها٬ نه گریه ها٬ نه اونهمه ترانه و گلایه ها
هیچی به یادت نمیاد٬ نه بوسه و نه کوچه و نه سایه ها
داره میره ٬تا دوباره٬ ساکن اون شبها بشم
تو باغ سرد لحظه هام٬ مترسکی تنها بشم
عمر منم با رفتنت ٬انگاری رو به آخره
منم می خوام عاشق بشم٬ تو رو خدا بگین نره
می خواد بره ٬تنها بره٬ تو فکر راه سفره
آی آدما ٬ستاره ها ٬مسافرا٬ تو رو خدا بگین نره
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 0:58  توسط حمید
|

در این شبهای مهتابی
که از تو دورم و از خویشتن سیرم
تنفر دارم از خویش و کمی هم از تو دلگیرم
چنان دیوانگان سر بر در و دیوار می کوبم
چنان آوارگان در غربت احساس می میرم....
به امیدی که باز آیی...
به یاد گرمی آغوش جانبخشت
به یاد آن همه مهتاب شبهایی
که تا صبح سحر آندم که خورشید از کنار پرده توری
کمی آن دورتر کوه بلند پیر می آمد
نوازشگر و با گرمی خود بیدارمان می کرد
به یاد آن همه مهتاب شبها
به دور از چشم آدم های بد بیدار می ماندیم
و در گوش هم از احساس می خواندیم
اگر حتی در اوج نفی و رسوایی
بدون ترس و پروایی ز بد گویان
در این شبهای مهتابی من از گلبرگ ، از گلدان ، قناری هرچه که زیباست
دل سیرم!
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 16:22  توسط حمید
|
تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست
وعهدهایی که کسی آنها را نبست
تقدیم به چشمهایی که در راه ماندند
و دل هایی که آنها را راندند.

به روي گونه تابيدي و رفتي
مرا با عشق سنجيدي و رفتي
تمام هستي ام نيلوفري بود
تو هستي مرا چيدي و رفتي
كنار اتظارت تا سحر گاه
شبي همپاي پيچك ها نشستم
تو از راه آمدي با ناز و آن وقت
تمناي مرا ديدي و رفتي
شبي از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم براي قصه ام سوخت
غم انگيزست توشيداييم را
به چشم خويش فهميدي و رفتي
چه بايد كرد اين هم سرنوشتي ست
ولي دل رابه چشمت هديه كردم
سر راهت كه مي رفتي تو آن را
به يك پروانه بخشيدي و رفتي
صدايت كردم از ژرفاي يك ياس
ولیکن یاس را چیدی و رفتی

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 16:8  توسط حمید
|

من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات
و از این غربت تلخ
که به اجبار به پایم بستند
می گریزم از شب
می گریزم از عشق
و تو ای پاک ترین خاطره ها
همه جا در پی تو می گردم...
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 15:47  توسط حمید
|

کاش آن روز که تقديم تو شد همه ي هستي من
مي سپردم که مواظب باشي جنس اين جام بلور است
پر از عشق و غرور که چو بازيچه شود
مي شکند... مي شکند...مي شکند... مي شکند


پاییز
احساس میکنم پاییز عمرم فرا رسیده
صدای آه و ناله ام همچون خشخش
به زیر پاهای تو به گوش می رسد
کاش سر به زیر بودی
تا زیر چشمی به من می انداختی
و خرد شدنم را؛شکستنم را
زیر قدمهای سنگینت حس میکردی
هیچ گاه تو را اینگونه ندیده بودم
پشت پازده به گذشته
به سوی آینده ای نامعلوم
یعنی نمی توانی شکستنم را
در فراقت احساس کنی
تو را به عاشقانه هایمان قسم
زود برگرد"
چشمانم خشکیده بس که به راه مانده
شاید فردا که بیایی دیر باشد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 2:41  توسط حمید
|

در غربت مزار خودم گريه ام گرفت
از زخم ريشه دار خودم گريه ام گرفت
وقتي که پرده پرده دلم را نواختم
از ناله ي سه تار خودم گريه ام گرفت
پاييز مي وزد و تو لبخند مي زني
اما من از بهار خودم گريه ام گرفت
يک تکه آفتاب برايم بياوريد!
از آسمان تار خودم گريه ام گرفت
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:25  توسط حمید
|
یه نوشته ی دیگه از سحر :

و اینک آماده ام برای آخرین وداع،با کوله باری بر پشت که تمام زندگیم در آن خلاصه می شود ،کوله باری
حاوی عشقی که در نطفه خفه شد اما یادگارش در تمام وجودم حک شد،خفه اش کردند آن حس زیبایی را که
داشت در قلبم آرام آرام جان می گرفت.
در کوله بارم که جستجو کنی می یابی احساس را،احساسی خالص که از عشق سرچشمه می گرفت و زمانی
در تمام رگ هایم جریان داشت،همراه قلبم می تپید اما...
به کدامین دیار سفر کرد؟!!
چه زشتند آدمیان بدون احساس
و احساس که رفت زندگی نیز باید برود اما...
اما می بینم آدمکان سنگی ای که روزگار سر می کنند،اما به چه حالی؟
وای بر این آدمکان و وای بر من که من نیز جزئی از آنان شده ام
...و با کوله باری که بر پشت دارم آماده ام برای وداع،وداع از هر آن چه بر من گذشت،وداع از روزگار
جافی که با دست چرکین خود روزگارم را آلود و...
وداع می گویم همه را اما...
اما افسوس هیچ کس بانگ بر نمی دارد وداع گو،زمان رفتن است
و من محکومم به این زندگی ننگین
لحظه ها را می شمارم و در انتظارم و در این انتظار بی پایان هر لحظه قرنی است که بر دوش هایم سنگینی
می کند و طعم تلخ خود را بر تمام وجودم می پراکند،طعم زهر آلود انتظار...
و هر لحظه تلخ تر می شوم...
ای آدمکان کدامین شما می داند چه هنگام می آید زمانی که دنیایتان شیرین تر از اینک شود؟
وداع... چه واژه آشنا اما دست نیافتنی ایست
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:16  توسط حمید
|
هميشه فكر مي كردم اگه يه روز نباشي مي ميرم ....... اما من نمردم من داغون شدم ........ خيلي دلم مي خواد بگم فراموشت كردم ...... ولي واقعيت اينه كه نمي تونم فراموشت كنم . خيلي دلم مي خواد خوابتو ببينم ولي از وقتي كه رفتي چشمام خيسه و خواب به چشمام نمياد . يادته اشكامو پاك مي كردي ؟؟؟؟؟؟؟ مي خوام بخوابم خوابتو ببينم .........اشكامو پاك مي كني
*******************************************
آسمان رنگ خدا گشت بيا پر بزنيم
باغ خورشيد پراز چلچله ها گشت بيا سر بزنيم
فصل مهمان شدن پنجره ها يادت هست
پشت در جاي غريبيست بيا در بزنيم
يک نفر باز مرا در خود من مي خواند
پر پرواز نداريم که پرپر بزنيم
باز از مزرعه من بوي علف مي شنوم
جاي پروانه چه خاليست بيا پر بزنيم
+ نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 3:45  توسط حمید
|
می گویند بهار وقتی می آید که بنفشه سر از بستر خاک بردارد و عطر آن کوچه باغهای شعر را پر کند ، اما من می گویم بهار وقتی می آید که هیچ چشمی بارانی نباشد و هیچ لبی از غم دوری لرزان نگردد بهاران وقتی می آید که خزان گلبوته های مهر را به یغما و تاراج نبرده باشد آری … در آن زمان است که لبها لبریز از عشق و صفا و عاطفه می گردند بهار در راه است پس بیائید زندگی را از بهار لبریز کنیم و همدیگر را تا سرحد مرگ دوست داشته باشیم .
+ نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 3:10  توسط حمید
|
به چشم من نگاه نكن ، دوباره گريت مي گيره
ساده بگم كه عشق من ، بايد تو قلبت بميره
فاصله بين من و تو ، از اينجا تا آ سموناست
خيلي عزيزي واسه من ، ولي زمونه بي وفاست
قسم نخور كه روزگار ، به كام ما دو تا نبود
به هر كي عاشقه بگو ، غم كه يكي دو تا نبود
بگو تا وقتي زندهام ، نگاه تو سهم منه
هر جاي دنيا كه باشي ،دلم واست پر ميزنه
براي اين در به دري ، تو بهترين گواهمي
دروغ نگو ، كه مي دونم هميشه چشم به راهمي
+ نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 2:53  توسط حمید
|
عاشقانه ترين نگاهم را روي قايقي از باد نشانــــدم و پارو زنان سوي تو فرستادم
وقتي به ساحل نگاهت رسيـــــــد تو چشمانت را
بستي و قايقم غرق شد.



+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 21:8  توسط حمید
|
به نام خدایی که غفور است و رحیم زندگی بی تو عذابی است وخیم
تقدیم به امید زندگانی ام، تقدیم به شکوه شب و شکوه مهتاب، تقدیم به اشکهای سوزان روی کوه گونه هایت ، تقدیم به خنده های دلنشینت و نگاه های پنهانت .
تقدیم به تو ای خیال من ای آسمان قلبم و ای سرچشمه ی الهام من
تقدیم به تو ای محبوب ترین قلبم.
تقدیم به تو که یادت از فکر من ، عشقت در قلب من ، و نگاهت همیشه در ذهن من ماندگار و عطر مهربانیت همیشه در وجودم جاریست .
میدانی که طاقت دوری از تو را ندارم ولی جدایی با تو را دوست دارم.
می دانی چرا؟
چون با اینکه جدایی از تو بسی برایم دشوار است ولی در عین حال دلپذیر هم هست ، زیرا به خاطر تو دلتنگی به سراغم می آید .
پس بدان که دل تنگی ها هم بخاطر تو دوست دارم و تو از حال من خبر نداری .
بنابراین:
هر که می خواهد من و تو ما نشویم مرگش باد و خانه اش ویران.
ای عشق من ، ای عزیزترینم:
چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوب شد که دنیای من شدی .
پس:
برای من بمان و بدان که هیچ چیز با ارزشتر از عشق نیست و بزرگترین ویژگی عشق بخشایش است.
بنابراین:
قلبم را که لبریز از عشق است به تو تقدیم می کنم و سوگند می خورم که تا ابد :
عاشقانه دوستت بدارم .


+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 21:4  توسط حمید
|
سلام این مطلبی رو که گذاشتم تا همه بخونین یکی از دوستای خوبم سحر خانم برام فرستاده من خوندمش خیلی خوشم اومد ازش اجازه گرفتم که بذارمش تو وبلاگ اونم گفت باشه خوشحال میشم نظرات بقیه رو در باره ی نوشته هام بدونم پس من ازتون خواهش میکنم نظرتون رو در باره ی این مطلب برام بنویسید
( درسته طولانیه ولی قشنگه بخونیدش ضرر نداره . نظر یادتون نره )


اشکام دیگه بهم امان نمیدن اما باید شروع کنم،باید شروع کنم چون از پایان می ترسم و نمی دونم وقتی این نوشته تموم شه ترسی که از تنهایی تمام وجودمو تسخیر کرده این دفعه چه جوری می خواد منو در آغوش بگیره،آروم آروم از روحم خودشو بالا بکشه تا همه وجودمو تسخیر کنه و اون وقته که می شم تاریکی مطلق همون طور که همیشه بودم نا مرئی می شم و اما این دفعه در پأس نامرئی بودن نابود می شم،نابود تا دیگه این وجود زشت و سیاه و تاریک با بودنش عاشق یه دل پاک و روشن و سنگی نشه تا دیکه چنگ وجودم دامن هیچ بنی بشری رو تسخیر نکنه...
دوباره هجوم وحشیانه خاطرات،دوباره با هر خاطره مغزم بمببارون میشه!هر کدومشون مثل یه بمب می خورن به مغزم و بوووووم
منفجر می شن.چقدر دلم می خواست با منفجر شدن هر بمب مغز منم منفجر می شد اما مثل اینکه محکومم به رنج کشیدن باید بمونم و تموم این سختیارو تجربه کنم آخه من خودم خواستم زندگیمو بر پایه احساسات بنا کنم،خودم خواستم خلاف جهت آب شنا کنم و حالا باید بمونم و عذاب بکشم باید بمونم و تاوان اشتباهمو پس بدم این یه قانونه که هرکی اشتباهی می کنه باید بمونه و نتیجه اشتباهشو ببینه اما هر کس با مرتکب شدن اشتباه،با شکست خوردن قوی می شه، دوباره بلند میشه و این دفعه محکم تر از قبل به راهش ادامه می ده اما
من...
اما من با هر اشتباهم باعث می شم تا یه گوشه از این قلب ترک خورده بشکنه،کم کم ریز ریز می شم!!یه هسته بزرگ هلو گیر کرده تو گلوم و راه نفسمو بسته انگار همه دنیا دست به دست هم دادن تا منو متوجه اشتباهم بکنن اما....
من خیلی وقته متوجه اشتباهم شدم اما دیگه واسم قدرتی نمونده که برگردم و خلاف جهت آب شنا کنم،شدم یه مرده متحرک که برای شادی دیگران می خنده،برای ناراحتی بقیه گریه می کنه اما در اصل با هر قطره اشکش به حال خودش زار می زنه،به حال خودش که مدت هاست دیگه مرده،داشتم می گفتم با هر اشتباه یه گوشه از قلب ترک خوردم می شکنه و من نمی دونم یه شیشه چقدر می تونه ریز ریز بشه؟!!خدایا چقدر تا پودر شدنم مونده؟
من از اول برای زندگیم یه سری مبنا انتخاب کردم،یه سری مبنا که از هر دیدگاهی که بررسیش کردم درست بود،از دیدگاه خودم!زندگیمو بر پایه احساسات بنا کردم چون همیشه بدم می اومد از این دنیای سرد و خشک آدما،دوست نداشتم مثل یه سنگ بی تفاوت باشم نمی خواستم زندگی کنم می خواستم زندگی رو احساس کنم،زنده بودنو با تمام وجودم.اینجوری بود که شدم یه موجود احساساتی
و تازه اون موقع بود که فهمیدم موجود احساساتی زندگی رو احساس نمی کنه،درد و احساس می کنه،رنجو احساس می کنه و نه فقط دردای خودشو،چون من یه موجود بی درد بودم اما...
آخ چقدر تعریف کردنش سخته،دلم نمی خواد دوباره بگم چون دوباره همه روحس می کنم اما باید گفت نمی خوام کس دیگه ای هم خودشو اینجوری محکوم به زنده بودن بکنه.آهان اینجا بودم اما...،اما درد همه آدما درد خودمم بود،با تمام وجودم،از ته قلبم دردها رو حس کردم و فهمیدم رنج کشیدن یعنی چی!همیشه یه سنگ صبور بودم،همیشه یه تکیه گاه بودم واسه هر آدم خسته ای که تو این مسیر زندگی دلش خواست یه چند وقتی بمونه و استراحت کنه،هر رهگذری که تو مسیر زندگی می ایستاد تا تو سایه وجودم خستگیشو در کنه،با تمام کوچیکیم،از تمام وجودم براش مایه می ذاشتم،همیشه خودمو فراموش می کردم ومی شدم یه آدم که اون رهگذرسرشو بذاره رو شونم و آروم گریه کنه،بغض هاشو خالی کنه و من وقتی به گریه هاش گوش می دادم گریم می گرفت هنوزم در عجبم از گردش این روزگار،عاقبت این رهگذر قصه ما،از غصه ها فارغ می شد و دوباره راه می افتاد دنبال زندگیش،چقدر اون لحظه خوشحال می شدم،چقدر شاد می شدم از اینکه می دیدم تونستم با بودنم باعث تسکین یه درد بشم،اما اینا همه آرامش قبل از طوفان بود،تازه وقتی اون رهگذر می رفت می فهمیدم وای!وای خدای من چقدر تنهام اون موقع بود که دلم می خواست منم به یکی تکیه کنم،تو آغوش یه نفر احساس آرامش کنم اما...اما هیچ کس نبود،تازه اینجا بود که فهمیدم اشتباهم چی بود!مبنای من از نظر خودم درست بود اما به این فکر نکرده بودم که هیچ وقت نمی شه خلاف جهت آب شنا کرد.مبنای منم مخالف همه مبناها بود.آخ خدا چقدر وحشتناکه بعد از یه عمر اینجوری زندگی کردن،تازه بفهمی اشتباهت کجا بوده.چقدر می ترسم،چقدر همه جا برام تاریکه،دلم یه سرپناه می خواد،توی تاریکی وجودم بیهوده دنبال گرمای دستای یه نفر می گردم اما می دونم این گشتنم پوچه،می دونم توی این تاریکی هیچی نیست جز شبه افکار من،پوچ پوچ مثل تمام زندگیم و من محکومم به طی این مسیر،این مسیر مرگبار خفقان آور.تازه می فهمم که تا حالا زندگی رو احساس نکردم،می فهمم راهی که انتخاب کرده بودم یه بیراهه بوده و ...وای خدای من
نمی دونم...نمی دونم شاید تو مسیر زندگیه منم همیشه یه تکیه گاه بوده همیشه به یکی تیکه کردم اما خودم هیچ وقت بودنشو نفهمیدم همون طور که هیچکی،هیچ کدوم از اون رهگذرها بودن منو نفهمیدن و ترکم کردن...و من با رفتنشون آروم ترک برداشتم،و می ترسم از اینکه منم ناخواسته باعث شده باشم دل شیشه ای یکی با رفتنم ترک برداشته باشه،خدایا چه قانون وهم انگیزی که دلای شیشه ای بر عکس شیشه هابا شکستنشون هیچکی رو متوجه خودشون نمی کنن...
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 2:56  توسط حمید
|